تبليغاتX
مرگ گل

مرگ گل

انتظار در جادۀ تاریکی ها

خالی

خالی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 0:24  توسط  ناهید  | 

چرا تنهایم گذاشتی..

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 8:59  توسط  ناهید  | 

لحظه سخت رفتنت....

              سلام به دوستاهای گلم

                                                     

لحظه ی سخت رفتنت

هیچی تو قلب من نبود

نگاه آخرین تو

شعر جنونمو سرود

از التهاب بی کسی

پناه آوردم به جنون

زندگی زندونه و بس

وقتی نباشه هم زبون

خواستم فراموشت کنم

اما خیالت نمیذاشت

به غیر دیوونه شدن

راهی جلو پام نگذاشت

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:53  توسط  ناهید  | 

کاش....

                                   

                 کاش همچون دو چشم رخ بودیم ...

                        با هم می دیدیم ...

با هم می چرخیدیم ...

با هم باز می شدیم ...

با هم می گریستیم ...

با هم می درخشیدیم ...

با هم بسته می شدیم ... 

وقتی که حتی همدیگر را یکبار هم ندیده ایم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 16:4  توسط  ناهید  | 

تبریک

     

                         سال نو را به تمام دوست های گلم تبریک میگم

                                         امیدوارم سال خوبی داشته باشید

        

             اینم عیدی من به شما دوستام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 18:23  توسط  ناهید  | 

عاشق

آدم وقتی عاشق شد ... حتی یه لحظه هم عشقش رو تنها نمی ذاره و بره ...!

اگه این کارو کرد ... اون عشق نیست ...

آدم وقتی عاشق شد ... چشمش خود به خود به روی همه بسته میشه ...!

اگه نشد ... اون عشق نیست ...

آدم وقتی عاشق شد ... فقط صلاح و خوبی عشقش رو میخواد ...!

اگه غیر از این بود ... اون عشق نیست ...

آدم وقتی عاشق شد ... یه لحظه هم نمی تونه غم عشقش رو ببینه و آروم بگیره ...!

اگه غیر از این شد ... اون عشق نیست ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:26  توسط  ناهید  | 

محبت زلال.....

بسم رب العشق

سلام دوستای عزیــــــــــــــــــــــــــزم من اومدم.مرسی که واسم دعا کردید

امروز می خوام یه مطلــــــب زیبــا بنویسم.تو را خدا نظرتونو درمورد آپ بنویسید

 

محبت زلال

ماهی ها هر وقت از دنیای خودشان خسته می شوند ، می آیند روی آب و دنیای دیگر را تماشا می کنند.

پرنده ها هر بخواهند آواز سر می دهند و ابرهای آسمان نیز هر وقت که بخواهند می بارند.

این ها سرشت طبیعت است ، اما افسوس که این روزها بر عالم انسانها نیز همین سایه افکنده شده است.

انسانها فقط به فکر پیشرفت در زندگی مادی شده اند و دیگر هیچ کس تسلیم دلشان نیست.

عشق و محبت توی کتابها جامانده و انسانها گاهی آنها را نیز به بازی می گیرند.

پس بیاید از این دنیای آنها دل بکنیم و پر بزنیم به جایی که عشق و محبت هنوز حرف اول را می زند.    

نظــــــــــــــــــــــــــــــــــــر  یادتون نره هــــــــا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 14:45  توسط  ناهید  | 

داستان تلخ!!!!

یه روز یه دختر نابینا به دوست پسرش میگه:

اگه من بینا بودم و تو رو می دیدم تا ابد پیشت می موندم.

پسره هم دلش به حال دختره می سوزه.می دونید چی کار می کنه؟

میاد پیش دختره بهش میگه:

یه نفر پیدا شده که چشماشو بده به تو!!!!!!!!!!!!

وقتی عمل پیوند انجام شد و دختره باز بیناییش رو بدست آورد.دید که پسره نابیناست!!!!

همون جا با عصبانیت پسر بدبخت رو تنها گذاشت و رفت.

پسره هم با یه لبخند تلخ گفت:

خداحافظ فقط مراقب چشمام باش

 

نظر یادتــــــــــــــــــــــــــون نره بچه ها

راستی اینا قلبهای منه که با نظرات شما می تپه و زندست

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 17:51  توسط  ناهید  | 

تصاویر عاشقانه،جذاب و دیدنی...

برای دیدن بقیۀ تصاویر بر روی ادامۀ مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 17:1  توسط  ناهید  | 

روز مرگ من.....

 

به نام تک آهوی گمشده در دشت بی کران عشق

 ای کسی که مامور دفن من هستی:

مرا در سیاهی شب به خاک بسپارید تا همه بدانند که سیاهی را با خود برده ام!

 دستانم را باز بگذارید تا همه بدانند دست خالی از این دنیا رفته ام!

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم به راه کسی مرده ام!

و در آخر.......

 یخی به شکل صلیب درآورید و در سنگ خروش قبرم بگذارید

 تا با اولین طلوع خورشید آب شود و به جای معشوق بگرید

                                

بر سر دروازۀ قلبم نوشتم ورود عاشقان ممنوع

ولی عشق تو آمد و گفت: (من بی سوادم)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 15:54  توسط  ناهید  |